|
سلام بروبچ فعاااااااااااال نت پ.ن:نمیدونم چرا امروز همش این اهنگ مزخرفو تکرار میکنم هزاران چشموابرو هزاران رنگ گیسو..هزاران زن زیبا توهرگوشه دنیا به قلبم ننشستن..نخواستم هرچی بودن..اره مشکل پسندم ولی تورو میپسندم پ.ن:یه جک بیمزه ی بیمزه:یه بار یه نفر گوششو با کلیدتمیز میکنه گردنش قفل میشه پ.ن:خب دیه باییی!!! + نوشته شده در 88/08/25 23:50 توسط فاصله...!! |
دست بردار ازین هیکل غم که ز ویرانی خویش است آباد. دست بردار که تاریکم و سرد چون فرو مرده چراغ از دم باد دست بردار، ز تو در عجبم به در بسته چه می کوبی سر نیست، می دانی، در خانه کسی سر فرو می کوبی باز به در زنده، این گونه به غم خفته ام در تابوت. حرف ها دارم در دل می گزم لب به سکوت دست بردار که گر خاموشم با لبم هر نفسی فریاد است. به نظر هر شب و روزم سالی است گر چه خود عمر به چشمم باد است رانده اندم همه از درگه خویش پای پر آبله، لب پر افسوس می کشم پای بر این جادۀ پرت می زنم گام بر این راه عبوس پای پر آبله، دل پر اندوه از رهی می گذرم سر در خویش می خزد هیکل من از دنبال می دود سایۀ من پیشاپیش می روم با ره خود سر فرو، چهره به هم. با کسم کاری نیست سد چه بندی به رهم؟ دست بردار! چه سود آید بار از چراغی که نه گرماش و نه نور؟ چه امید از دل تاریک کسی که نهادندش سرزنده به گور؟ می روم یکه به راهی مطرود که فرو رفته به آفاق سیاه. دست بردار ازین عابر مست یک طرف شو، منشین بر سر راه.... + نوشته شده در 88/07/20 19:33 توسط فاصله...!! |
شب بود و تاریکی..اسمان بودولبخندهای ستارگان بر من و من بودمو چشمهای خدا...که مرا بدرقه میکرد و پاهایی که نمی توانستند وزن اندک مرا تحمل کنند و گویی فرسوده شده اند!!
دستهایم سنگین شده بود و چشمهایم کم کم سوی خود را از دست میدادند.همچنان پیش میرفتم جاده گویی در نظرم انتها نداشت همه جا را سرمای سکوتی وهم انگیز فرا گرفته بود.درختان به سان نگهبانانی از این قلعه اهنی مواظبت می کردند و شلاق هایشان را بر سر و رویم فرود می اوردند... کم کم بدنم از عطش زخم هایم رو به گرمی نهاد دستهایم سبکتر شدند و چشمهایم سیاهی شب را دیدند اما جاده همچنان وجود داشت...به جلو پیش میرفتم صدای خدا را میشنیدم که ارام در گوشم زمزمه میکرد...بنده ی زیبای من!!! مراقب باش تا در چاه غفلتت فرو نروی دستت را به من بده تا تو را از ان عبور دهم ...به جلوی پایم نگاه کردم اثری از چاه نبود خنده ای زیرکانه سر دادم و به خدا گفتم : خود راه را بلدم اینجا که چاهی وجود ندارد ..ناگهان زیر پاهایم تهی شد...فریادی از تعجب براوردم.همچنان به پایین چاه میرفتم خدا فریاد زد :دستم را بگیر.. دستانم را دراز کردم اما دیگر دیر شده بود خداوند زیبای من فرسنگ ها از من دور شده بود......... صدای نفسهایم به قدری تند شده بود که مرا از خواب بیدار کرد... به دستانم نگاه کردم مثل همیشه بودند پاهایم نیز دیگر فرسوده نبودند..واما چاه!!!به اطرافم نگاه کردم چیزی جز کلبه درویشانه خود ندیدم ..اما هنگامی که به اسمان نگاه کردم باز هم همان لبخند زیبای خداوند را دیدم و چشمک ستارگان را بر من.... ******************************************************************** پ.ن:نظراتتونو تو پست قبلی بذارین... + نوشته شده در 88/06/12 0:22 توسط فاصله...!!
|